مرتضى مطهرى
351
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
7 ريشههاى فكرى فلسفهء ماركس خلاصهاى از اول فصل دوم را - كه در جلسهء پيش هم گفتيم - تكرار مىكنيم . فصل دوم دربارهء فلسفهء ماديگراى ماركس است ، در واقع دربارهء ماركسيسم است از جنبهء ماترياليسم ، از جنبهء جهان بينى فلسفى كه يك جهان بينى مادى است . مىخواهد ببيند كه ماركس از كجا به ماترياليسم رسيد . ماركس شاگرد و پيرو [ هگل بود . هگل ] « 1 » به قول اينها يك فرد ايده آليست يا به تعبير اين كتاب « پندارگرا » بود . اين را مكرر در جلسات گفتهايم كه به هگل نمىشود گفت « ايده آليست » به آن معناى معروف ، چون در تعريفى كه اينها براى ايده آليسم مىكنند ، ايده آليسم به معناى اصالت ايده است ، آن هم به اين معنا : اصالت ايده و عدم اصالت ماده ؛ مثل آنچه كه به بركلى و امثال او نسبت مىدهند . هگل اينچنين نبوده . هگل اختصاصاً در ميان همهء فيلسوفان يك نظريهاى دارد كه اگرچه درست نيست ولى در واقع ايده آليستى هم نيست . نظريهء او بر اساس عدم تمايز ميان ذهن و عين است . همهء فيلسوفان ديگر به نوعى تمايز ميان ذهن و عين قائل هستند . حتى فلاسفهء ما هم مىبينيد كه مىگويند وجود ذهنى ، وجود عينى . وجود عينى يك وجود [ است ، ] وجود ذهنى وجود ديگر . آن وقت آيا وجود عينى اصيل است و وجود ذهنى تابع ، يا وجود ذهنى اصيل است و وجود عينى تابع ، يا هر دو اصيل است ؟ از اين حرفها مطرح مىشود . ولى در فلسفهء هگل اصلًا مسئلهء دو وجود مطرح نيست ، مسئلهء ذهن و عين مسئلهء وحدتِ دو چيز است ، مثل اين كه دو چهره از يك چيز است . ذهن همان عين است و عين همان ذهن . بنابراين هگل را ما اگر هم « ماديگرا » نتوانيم
--> ( 1 ) [ در اينجا نوار حدود سى ثانيه افتادگى دارد . ]